بدرود رضا رحیمی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رضا رحیمی ، شعر

ویران­ترین دلیل آمدنت

 خداحافظی است

  تکلم نامت

 عریان­تر از آب

 تخت­ پاره ای است

 که به هر متن ساحل می­تند

 لما سبقتنی

 ایلی

             ایلی

                            لما سبقتنی              ( رضا رحیمی )

 

 

 

خاک کردن نعشی که بی شباهت به او نیست و حتی ساعت ها و ساعت ها گریستن

برای او ، ذره ای کمک نمی کند بپذیری که آن ابر باران زا از آسمان تو دیگر  عبور نخواهد

 کرد . بدرود رضا رحیمی ، شاعر تمام شعر های ناگفته .

 

برای تو :

 

حوا نشست گوشه ای آرام گریه کرد

 آدم میان ِ لعنت و دشنام گریه کرد

 سیبی به اشتباه به دست ِ خدا لهید

 تا صبح دوش ِ خسته ی حمام گریه کرد

 


 
ترانه ها
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: ترانه ، شعر

سلام عزیزان.هنوز هم ترانه ها دست بردار نیستند پس فعلا مهمان ترانه باشید :

                              ترانه

 

منو این نیمکت چوبی هر دومون چشم انتظاریم

تا که هق هق حضورو روی شونه هات بذاریم

 

نه صدای ریزشی هس میون گلوی ناودون

 نه نگاه  مهربونی توی خلوت خیابون

 

نه تلنگری نه دستی نه هجوم رعد و بارون

 نه بنفشه نه شقایق توی ذهن باغچه هامون

 

شهر مرده های بی غم واسه ﻯ از تو نخوندن

توی قتل عام گلها  میگیره صدامو از من

 

چه شبای سرد و تاری که برات ترانه خوندم

توی لحظه های سنگی بغض شیشمو  شکوندم

 

چک چک ثانیه هامو  تو ترانه هام ندیدن  

توی تاریکیه ایوون ساقه هامو سر بریدن

 

فک میکردن که میتونن  شبو تو چشام بکارن

غافلن که مردمکهام تا قیامتم بیدارن

 

فک میکردن تو هجوم شب و تاریکی میمونم

ندونستن  ندونستن تا ابد از تو میخو نم     

 

.....................................................

 

 

                           زمستون

 

ببین چه جور پا میگیره زمستون  هر چی بدی

بذار که باز بنفشه ها خبر بدن که اومدی

 

هنوز همونم واسه تو دیوار رو به پنجره

 رودخونه ای که با عطش آبو به دریا میبره

 

یادت نرفته اون روزا جیک جیک گنجشکای شاد

حس قشنگ بودنو به قلبای من و تو داد

 

تو نیستی و وجود من برای مردن میمیره

گنجشکا بازم میخونن اما دل من میگیره

 

ببین چه جور پا میگیره زمستون  هر چی بدی

بذار که باز بنفشه ها خبر بدن که اومدی

 

کاشکی بدونی از خدا غیر تو هیچی نمیخوام  

بیای بمونی با من و با خلوت ترانه هام

 

تموم لحظه ها ﻯ من  پر از سکوت خواهشن

دستای یخ بسته ﻯ من هنوز پراز نوازشن

 

 

 


 
ترانه
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر ، ترانه

سلام عزیزان . بیشتر شبیه یه بازی و یا یه شوخیه. به همین راحتی دو سال گذشته ؟ و من دو ساله که شرمنده ی شما ها هستم . فعلا این دو تا ترانه رو بخونین تا بعد  یکی یکی بیام ببینمتون(ایراداشو هم  ببخشین ) :

 

                          شهر من

 

شهر آرامش آبی شهر من یادش بخیر

شهر بی سرب و سیاهی و کفن یادش بخیر

 

روزای خوبی که با اذون گل پا میگرفت

عطر شمدونی تو قلب آدما  جا میگرفت

 

چشمه ﻯ  شرم و حیا تو چشمای نجیب شهر

کوچه های ساکت و آروم و بی غریب شهر

 

وقتی دستای تو با دستای ما شد آشنا

ندونستیم پایه های اهرمن میشه بنا

 

چشای عشقمونو بستی با دسمال بدی

تنه ﻯ هر چه درخت عاشقو تبر زدی

 

گفتن دوست دارم یه آرزو شد واسمون

خوندن ترانه هم ، سنگ و سبو شد واسمون

 

شده نفرین و دعا کار تموم   مادرا

دیگه باز نمیشه روی هیچ غریبه ای درا

 

حالا بن بسته تموم خاطرات کوچه مون

رفته سرزندگی  از یاد دل کمونچه مون

 

کوله بارا رو ببندیم یکی از همین روزا    

دیگه منتظر نمونیم واسه نفرین و دعا       

 

بزنیم به قلب شب ، سیاهی آتیش بزنیم

بسوزونیم بدی و بد خواهی آتیش بزنیم

.........................................................

                                               قناری 

وقتی گفتی که قناری بشم و برات بخونم  

ندونستم که همیشه تو قفس باید بمونم

 

اگه خوندم واسه ی تو واسه دلتنگیه خونه

نه برای به به ات بود نه برای آب و دونه 

 

فک میکردم  که دلت رو به دل  صدام میبندی

نه که گریه هاتو با من ، با یکی دیگه بخندی

 

نه حضور اطلسی ها نه طراوت بهاری

غیر اون چشای خیست دیگه چی واسم تو داری ؟

 

حالا با دلی شکسته پر زدم از آسمونت

دیگه تو باغ ترانه نمیشم من باغبونت

 

تو نفهمیدی عزیزم یه پرنده که اسیره

باید از پرای بسته بوی پروازو بگیره

 

دیگه من پریدم از این  چن تا  میله ﻯ  عمودی

کاش بدونی نازنینم قفل این قفس تو بودی  .

 

 

 


 
مثنوی
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر ، مثنوی

 

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

ای تمــام لحــظه هـای خــوب و نـاب
در کـویــر تشنــه ام یک جـرعـه آب

ای سکــــــوت آهــــــوی آرامـــــشم
در کنــــــار برکـه هـای  خـواهـــشم

ای حضـــور حجــب در آغــوش من
گـــــرم از دستـــان مهـرت دوش من

ای تمـــــام  دستهـــــای  احتیــــــــاج
ایــــن منــم در چارسوق  شب حراج

با تــو من هر لحــظه عاشق می شوم
در هجـــوم کـــذب ، صادق می شـوم

بی تـو مــن گـم می کنــــم آیـیـنــه را
این شکستــــه قـلــب دور از کینـه را

بی تو مـن آوازه خـــوان کـوچـــه ها
بی تــو مـن در بــرکه های شب رهـا

بی تــو مـن بی کـس ترین قلب زمان
بـی تـو مــن تنهــاتـریـن مرد جهـــان

بی تـــو در مــن اشتیاق افسرده است
بی تــو در من آرزوها مـــرده اسـت

بـی تـو شـورِی در من دلمرده نیست
بی تـو نـورِی در دل پــژمرده نیست

بی تو مـن: سیـگار و قلیـانم کجاست؟
بی تو من: تن پوش عصیانم کجاست؟

بی تو مـن گنجشــک خــیس گم شده
سنــــگ بـاران از دل مـــردم شــــده

با تــــو مـن در لحـظه ها جارِی شدن
با تــو از هر نیــک و بد عـارِی شدن

با تو مـــن در خنــده هــایت گـم شـدن
با تو بیـــــزار از همـه مـــردم شـــدن

بـــا تـــــو بــــودن آب کـوثــر داشـتن
آتشـــــــی زیـــن آب در بــر داشــتـن

آب یعــــنـــی انتـــــــظار ســــادگـــی
آب یعنــــــــی  قــل قــل آزادگـــــــی

آب یعنـــــــی جمــــلگی عاشــق شدن
در تلاطـمـهای غـــم قایـــــق شـــــدن

عشــــــق پـــرواز قشنــگ سارهاست
عشــــــق منصــــور تمــــام دارهاست

عشـــــق یعنــــــی آتشِــــــی افروختن
نـــــرم نــــرمک در کنـارش سوختن

عشــــق با پروانه ها خوابــــیدن است
خواب گلهــــای بهـــــارِی دیـدن است

عشق وصـــف حالــت ابروِی تـوست
عشق پیچیـــــدن به تار مــــوِی توست

عشــــق یعنی شور و شوق و ا لتهاب
عشـــــق یعنـــــی سالهــای اضطراب

عشــــق یعنــی حضرت والای دوست
هرچــــه هسـت آثـار جای پای اوست

عشــــق یعنــــی شاهــــد شبهــای راز
عشـــق یعنـی هق هق و سوز و گـداز

عشـــــق یعنـی از همــــه عالــــم رها
عشـــــق یعنـــی بازتـاب یک صــــدا

عشـــــق یعنـــــی آبشـــــار زنــــدگی
عشق یعنـــــی پادشاهـــی، بنــــدگـــی

عشق احســـاس حضورِی در خداست
عشــــــق آغــــــــاز اذان کبــــریاست

عشــــــــق بـرگ اول تقـــــویـــم سال
بلبــــــل سرگشتــگی را پــــــر و بال

عشـــــــق آغــــاز تمــام سوره هاست
سرزمـــینی ممــلو از اسطوره هاست

عشــــــق باران را تـــــداعـی می کند
با پرستـــــوها تبــــــانی مـــــی کـــند


 


 
بم
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

چقد نفس داغ میشد تو کارتـنای خالی خرما جا داد ؟ چقد اشک تو جعبه های پرتغال ؟ دیر شد مث همیشه .کامیونا رفتن گر چه مث همیشه هم نرسیدن .

میگم آقای شهردار امیدوارم شهرداریتون هیچ وقت تو طرح نیفته که مث ما آلاخون والاخون شین .میخنده .معلومه تاثیر خوبی روش گذاشته چّن ۵ روز بیشتر به کارگرا پول میده. احساس میکنم سبک شدم . راسی قیمت کوچیک شدن آدما برا بزرگ شدن دیگرون چنده ؟ چقد هوا سرده اینجا . مردم پتو زیاد فرستادن اما چادر کم داریم . یکی از چادرا رو انبار کنین که کارگرا وسایلشونو این چن روزه بچینن توش .هلال احمر بناست چادر بیاره امروز .لودرا شبو روز کار میکنن  تا خاطرارت ۱۰ ساله ی منو آجر به آجر آوار کنن بریزن زمین . مواظب دسگاها باشین که دیوارا روشون  نیفته ، برق اصلی رو قطع کنین ،نورد بزرگو جرثقیل برمیداره . بیاین ،اینجا چند تا جنازه ی دیگه هس . بعدش باس چیکار کنیم ؟ بیمه ی بیکاری بهمون میدن ؟ نه ، اینجوری نه ،گیر نداره میفته از رو تریلی . جواب آزمایش چی شد ؟ هنوز گوشِت درد میکنه ؟ چرا غیر از کلیه فروشا کسی به فکر این همه بچه نیس ؟ کسی به فکر گلها نیس ؟ کسی به فکر باغچه نیس . MRI چیه ؟ بناس فرهنگستان جاش یه ترکیب فارسی پیشنهاد بده .وبلاگتو کی به روز میکنی آخه ؟.

اینجا همه خواب بودیم . همه جا لرزید و همه مردیم .بعد همه عمق فاجعه رو اندازه زدیم و همه کمک کردیم و همه لعنت کردیم و همه فراموش شدیم .

تا قزاقستان چقد راهه مگه ؟ این دعوتنامه ی  لعنتی هم که نیومد. وقتی بچه رو از زیر جنازه ی مادر ، زنده بیرون آوردن همه لرزیدیم‌،گریه هم کردیم . مادرو خاک کردیم بچه رو فراموش . حالا که دیگه شرکتی نیست چرا هر روز میای اینجا ؟ آوارا دیدن دارن ؟ زیر این آوارها فقط منم و چل پنجا تا کارگرکه همه مردیم . باید دیه  بدیم .

تو همه چی شریکیم : غم، غصه ، شادی هم که نداریم . همه ی دسگاها رو نصف کنین . نصفشو بفرستین برا اینا نصفشو برا اونا .تو این وسط چیکاره ای ؟ من ؟ من برا  کومک اومدم . شاید هنوز کسی زیر این آوارا زنده باشه . اما دیگه هیشکی زنگ نزد که . بازم برا اطمینون قفلو با خودت بیار اگر کلیدش زیر آوارا نمونده .

ویزای آلمان گرفتن خیلی مشکله ؟ کی وقت عقد قرارداده ؟ ۱۰ سال پیش که خیلی ساله پس تو این مدت چه غلطی میکردی ؟ منتظر بودم به خدا ، منتظر . پس چرا چیزی نمینویسی ؟ مینویسم ،مینویسم :

دل بسته ام هنوز به این خاک مختصر

دندان نمی کند دل ام زین باغ بی ثمر

آسوده از تلاطم دریای زندگی

دل داده ام به دیدن ِ یک مشت رهگذر


 
امنیت
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل ، سپید

دست مریزاد آقای مدیر. شما چقدر قدرتمندید( و من نمی دانستم). بلاک کردن بلاگ چند نویسنده که تـنها وسیله دفاعیشان قلمشان است واقعا کار دشواری است و چقدر صادقانه این کار را انجام داده اید .

سلام دوستان و عزیزان از اینکه مدتی نبودم که پاسخگوی محبت هایتان  باشم شرمسارم . سعی می کنم مثل وبلاگم تکرار نکنم ! اما ره آورد غیبت :

 

" امنیت "

پیش از آنکه آفتاب بنشیند

مردار ِ مردان به خانه ها برگشت

و زنان ،

گیسو بریده بر سینه های خشک خویش گریستند

پیش از آنکه آفتاب بنشیند

کلون بر درها نشست

و پشت ِ پنجره های بسته

کودکان ِ گرسنه خوابیدند

پیش از آنکه آفتاب بنشیند

امنیت

در تمام کوچه پس کوچه های شهر پرسه زد .

 

 

و یه غزل که از همه خواهش می کنم که سه بار تکرار شدن "به" رو تو بیت سوم    

ایراد نگیرن که محاله عوضش کنم :

 

چقدر جای تو امشب کنار من خالی است

که چشم ِ خیس ِ خیالم دوباره بر قالی است

زلال ِ کوچه ی چشمت چقدر ناخواناست

نگاه ِ پنجره آیا دوباره گل مالی است ؟

به هر تـلنگر ِ دستی به در به شوقت باز

درون سینه ی تـنگم هجوم طبالی است

چراغ ِ معجزه گویا دوباره خاموش است

که واژه واژه ی شعرم حکایت لالی است

چگونه بانگ برآرم زمانه ی نحسی

که عاشقانه سرودن نشانه ی کالی است ؟

چگونه اوج بگیرم کسی نمی فهمد

که شعر خیس پرنده ، دلیل بی بالی است ؟

بیا که چشم بهاری پسند من چندی است

اسیر این همه آدم نمای پوشالی است

اگر چه غرقه ی اشکم، تبسمی حتی

که از تو باشد و با من ، خیال خوشحالی است

*

به آسمان سیاهم ستاره می بندند

گمان که شعر و غزل هم دکان بقالی است

میان این همه تکفیر ها غزل اما

برای از تو سرودن، هنوز هم عالی است

 

شاد باشید و مستدام


 
دوبیتی ها
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، دوبیتی ، رباعی

 دلم

هوای نعره های تو را دارد

 تمام شیرهای شهر من

                                سنگی است !!!!!

 

 

گیرم که به محبس ات گرفتاری نیست

هر شاخه ی پا گرفته ات داری نیست

در بود و نبود ِ آفتاب ِ تو ، چه سود

وقتی که دریچه ای به دیواری نیست !!؟

 

از پنجره ها نگاه را دزدیدند

مفهوم پگاه و ماه را دزدیدند

در زیرزمین کوچک خانه ما

گشتند وکتاب آه را دزدیدند !!

 

وقتی که دل پنجره ام غمگین است

وقتی که سکوت خانه ام سنگین است

وقتی که هوای کوچه هایم ابری است

من، از دل ِ خوش سرودن ام ننگین است!!

 

از خون ستاره کوچه ها رنگی بود

بیدار تمام شهر دلتـنگی بود

دستی پر سنگ در هوا چرخی زد

افسوس تمام شیشه ها سنگی بود!! 


 
شهرزاد
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، سپید

 

شهرزاد قصه گوی

امشب چه می کنی

 که پادشاه را

ارواح خشمگین دختران

بر تختگاه قصه ات سر بریده اند !!


 
زایش
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، سپید

سلام عزیزان . شرمنده ام که مدتی نبودم . راستش جهنم بودم . البته نه

 از اون جهنم های  "جانی روداری"  که  برفی  تو وبلاگش میذاره .

 یه جهنم درست و حسابی . هر چی بنویسم که فایده نداره .فقط یکی

از شماها که این متنو میخونید میدونه که چی میگم .

اما هر چی بود خدا رو شکر هیزمش تموم شد . اما هنوز هم هنگِ هنگم .

فعلا  کتابو باز می کنم و هر چی اومد براتون می نویسم اگه تکراری بود

 ببخشید . بزودی میام به همه سر میزنم . 

 

" زایش "

 

 دخترکان ِ منتظر

گونه های پریده رنگ

بر شیشه های پنجره ها فشرده اند

گرداگرد ِ اتاق من

لب گزیده از دردیشان که در من است

چشم تنگ کرده از زجریشان که در من نیست

*

فریاد می زنم

به بانگی که در قعر خویش

به منزوی ترین کبوتر چاهی

لانه داده است:

"نفرین بر شما که درد

در تمامی ِ رگان من

ریشه کرده است

مرا با شمایان نسبتی نبود

دخترکی بودم

خوشه چین رؤیاها

آفتاب ، بازِِی چشمانم بود

و ماه

آرزویی که هرشب

به بغضی دزدیده در بستر می خفت

صدایی بودم

هم رنگ گنجشک و کلاغ و سار

رنگی بودم

هم صدای باران و یاس و اقاقیا

مریمی بودم

در سکوت دیر خویش

محمدی به غار تنهایی

و شمایان

اشک و آه و دشنه و درد

رقصیدید در من

گرد آتشی که خود افروختید

خندیدید بر من

از اشکی که خویشتن به چشمم فشاندید

و شمایان

و من

و شمایان..."

*

دریغا ، که شمشیر آبدیده

بر سنگ می کوبم

*

وحشتی سراسیمه می دود

در خطوط سبز رنگ سینه ها

ــ اگر که نتواند

 اگر که نتواند...

و قفل از قفس شکسته می جهد

پرنده ی آهی

از سینه های دختران

و من به دردی دو چندان تر

بار سه ساله می نهم

*

اینک کودک من

همزاد ِ شبان ِ بی پناهی ام

بر دردهایِِی که می کشم

گریه می کند.

 

چه بی ربط هم اومد....


 
بداقبالی
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل

سال گذشته همین وقت ها بود که بعد از  مراسم عزیزی که داشتیم چیزی

نوشتم  از حرصم که تا امشب آنرا نخوانده بودم . دلیل دوباره خواندنش هم 

 مراسمی بود که پریشب داشتیم . گرچه ایراد دارد اما دلم نیامد ننویسم

اینجا . این هم یک جور عقده خالی کردن است ، نیست ؟

 

خنده هاتان همیشه مصنوعی                 

گریه هاتان دروغ و پوشالی است

نعره هایی که می زنید افسوس

طبل هایی بزرگ و توخالی است

صورتک های  زشت  نقاشی

عقده هاتان جنون کم سالی است

از عذابی  که  با  شما  دارم

چشمهایم مدام بر قالی است

با توام ای کلاغ ناهنجار

این مترسک به وسعت شالی است

حرف هاتان تمام از سنگ است

صبر ما هم تمام سفالی است

چشم هاتان حکایت جغد ند

با شما بودن از بداقبالی است

اژدهایی درونتان پیداست

پیرهن هایتان که غربالی است

...............................

...............................

 

( چند بیت رو مجبور شدم خودم سانسور کنم )


 
رباعی ،دوبیتی
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، رباعی ، دوبیتی

امشب فقط می خوام برا تو بنویسم .

هوام خیلی خیلی ابریه . از اون هواها که خودت حال و هواشو میدونی .

میدونی امشب حافظ چی میگف ؟ :

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را ز جهان کم بینم

.........

حالا هم میخوام چند تا رباعی رو که بیشتر از همه دوست داشتی

اینجا بنویسم . بذار هر چی میخوان بگن . اصلا به کسی چه ؟

مگه ما کاری به کار  دل کسی داریم که بخوان کارمون داشته باشن ؟

اینجا حریم دله .  تو هم که  اینا رو بخونی فقط ، برام بسه .

 

من تشنه کویر ِ دشتِ بی بارانم

از طایفه ی خاک و شن و توفانم

تو زاده ی قصه های پر آبی و من

هر شب به بهانه ای تو را می خوانم

*

دلگیر مشو چراغ ِ افسرده منم

فانوس ِ بدون شعله ی مرده منم

در آتش ِ انتظار تو عیبی نیست

در رهگذر ِ باد ِ قسم خورده منم

*

ماه از سر پرچین همه جا می تابید

دزدانه تمام خانه را می پایید

من ماهی کوچکی در آغوشم و او

دندان ِ حسادتش به هم می سایید

*

تا دورترین ستاره ی شب راندیم

از شعر و شراب و شادمانی خواندیم

وقتی که مجال عاشقی با ما شد

بیهوده در انتظار فردا ماندیم

*

در خانه ی ما شراب و شعر افزون باد

از خانه ی ما حدیث غم بیرون باد

اینک که شراب و شعر و شب آماده است

با ما ننشست اگر کسی مدیون باد

*

در نبودنت حضور معنی دارد

با آمدنت وفور معنی دارد

من باغ پر از گل و گیاهم اما

با شکفتنت سرور معنی دارد

...........................


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

 

 

خوندن نوشته ی وبلاگ کتاب هفته ی ش.پگاه خودش کافيه که آدم

روزها و روزها تو خودش باشه و خون خونشو بخوره  که به قول فروغ

 تو سرزمين گل و بلبل چه سخته نفس کشيدن !!

ما ايرانيا هم که هنر فقط و فقط پيش ما پيدا ميشه، مگه ميشه که دردهای

يه هنرمند برامون مهم باشه ؟ شرايط اونو بفهميم و به قول بيگل يادمون

نره که گلدون رو آب بديم ؟

شعر بنی آدم فردوسی رو يه بار ديگه بخونيم .

ش .پگاه يکی از پرکارترين اعضای اين خونواده ی کوچيکمونه که 

زحمت های زيادی هم ميکشه و البته با تمام مشکلاتی که  داره

 نذاشته تا حالا فرو بره و از تلاش بی وقفه ی خودش دست بکشه .

دلاور عزيزی که حرف هاشو و درداشو هميشه به زيباترين زبون

تو شعراش برامون گريه کرده و اگر چه به همين دليل چند بار

 گرفتار شده ولی هيچ وقت عنان نپذيرفته .

غيرتمندی که بزرگترين آرزوش نفس کشيدن توی ايرانی آزاده و

برای  رسيدن به هدفش پای همه چی وايستاده .

و حالا به  همزبانی و همدلی ما  بيش از هميشه نيازمنده .

هيچ شعری هم يادم نمياد که براتون بنويسم غير از اين يه بيت :

 

ای تمـــام دست هـای احتيـــــاج

اين منم در چارسوق شب حراج

 

از کامنت کودک عزيز هم معلوم شد که يه عزيز ديگه هم تا مدتی

با ما نيست . اميدوارم که اين خداحافظی برای هميشه نباشه و بزودی

دوست عزيزمون برگرده .

 

تا بعد .....


 
فاضلاب
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ امرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، سپید

" حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم "

                                سیدعلی صالحی

بحث سر این موضوعه که به شاعر اجازه بدیم که کسره ی اضافی رو

 به عنوان یه هجای بلند به کار ببره یا نه ؟

سلام دوستان .

شرمنده ام مسافرت بودم . اون هم جایی که متاسفانه هر شب پدر خونه به

 جای نون آخرین سی دی های روز اروپا رو زیر بغل می زد و به خونه

 میاورد و ما هر شب تریت شوو داشتیم و  بچه های گرسنه . حیف که

یکی از زیباترین غروب های ایران رو فقط همینجا میشد دید .

 

" فاضلاب "

تیشه بر سنگ کوه

اگر که نتوان زد

به طرحواره ی عشقی

گنداب دیگران را به میلی دیوانه وار

چاهی میتوان کندن

هیهات ز لقمه نانی که می خوریم

 


 
غزل ( با آن همه لطافت باران چه می کنی ؟ )
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل

 

 

 

با آن همــــــــه  لطافت ِ باران چه می کنی ؟

 

با دشت گـُــل گرفته در دامان چه می کنی ؟

 

لابـد تمام شاخـــه ها در گـُــــــــل نشسته اند

 

با عطر  ِ شمعــــدانی ِ ایوان چه می کنـی ؟

 

من راه راه ِ سایـــه ی این میلـه های ســـرد

 

دور از سکوتِ وحشی ِ زندان چه می کنی ؟

 

در پرسه هـای دلکش ِ هنگامـــــه ی غروب

 

با بوی نای ِ کوچه و دالان چه مــــی کنی ؟

 

در صبـــح گاه بستر  ِ هر روزه ات بگـــــو

 

با سفره های غرق ِ در ریحان چه می کنی ؟

 

اینجــا حضــور موحشی دارد صدای مرگ

 

با هی هی ِ بریـــده ی چوپان چه می کنی ؟

 

از من بجز مترســـــکی بر جا نمانده است

 

با آن کلاغ ِ خسته ی حیــران چه می کنی ؟

  

دندان ِ ناله ی مــــــرا حتـــــی شکستــه اند

 

با خاک پر تــــرانه ی ایران چه می کنی ؟

 

مـن داغــــدار ِ سربـم و شلاق و افتــــــرا

 

با آن نسیــــــم ِ دلکش بستـان چه می کنی ؟

 

در انتظار خسته ی شبهــــــای هق هق ات

 

با خنده ی تمسخر ِ شیــــطان چه می کنی ؟

 

در اوج بی قراری و تـنهــایی ات بگــــو

 

بی مـن برای معنـــی انسان چه می کنی ؟

 


 
مجسمه
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، سپید


از سنگریزه هایی که ما هستیم

مجسمه نمی سازند

ما

عاملان شکستگی شیشه ها هستیم

.....


 
زخم
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ تیر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، سپید


چه اندازه زخم باید

تا خُم ‌ِ خونتان پر شود آقا ؟

*

من

قطره

قطره

می چکم از در

از دیوار

.......


 
غزل ( شب با حدیث یاد تو آغاز می شود )
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل

بازم این بی خوابی لعنتی !!!!!!!!


شـب بـا حــدیث یــاد تـــو آغـــاز مـــی شـــود
زخـمــی نـهـفته در دل مـــن بـــاز مــی شـــود

در شـهر غـم گـرفـته ی خــامــوش و بی صـدا
تـنها صـدای هـق هـق ِ مـن ســاز مـی شـــود

در من کســی به زمــزمه ها دل ســپرده اسـت
وقــتی تــــرانــه ای ز تـــو آواز مـــی شــــود

بـا این همــه جنازه ی خوشـبــخت ِ بـی دلیــل
بـغـضـی کــنـار پـنـجره هـمـــراز مــی شــــود

وقـتی که دست حـادثه از سنـگ غـم پـر اسـت
بــالی شکـستـه مـعـنـی پــــرواز مــی شـــــود

بـا مـردگــان شــب زده دیـــریـست دسـت تــو
تـنـهاتــریـن حـکـایــت اعــــجـاز مــی شــــود

با من چه کرده ای که غم دور از تو بی شکیب
از چشــمهـای خــســـتـه ام ابــراز مـی شـــود ؟


 
غزل ( گذشت عابر خسته از کوچه ها نفهمیدی )
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، غزل

(برای ش. پگاه عزیزم که یه مدته وبلاگش بی میزبانه . امیدوارم شیر حماسه ها مسافرت باشه نه در ......)



گذشـت عــابـر خســتـه از کوچـه ها نفهمیـــــــدی
شکـــست نــازکای ِ دل ِ شــیشـه ها نفهمیـــدی

هــزار شـاخه در بـاغ سر سبز ِ عشــق آفـت زد
رسیـــد آفـت از شاخـه در ریشـه ها نفهمیـــــدی

تمــام حادثــه ها عزادار ِ بیستــــون اش بـــــود
تو از سکــــوت ِ غمگین ِ تیشــه ها نفهمیـــدی

در این سکوت سنگیـن شب شعـله ای نزد دسـتی
به چلچراغ ِ خامــــوش ِ اندیشــه ها نفهمیــــدی

گلوی شیرهای حمــاسی به خـــون خود غلتیــــــد
از این سکـون باریــده بر بیشــه ها نفهمیــــدی  


 
سپید (خورشید کال )
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر ، سپید

(سلام به همه دوستان عزیزی که منو با روش های مختلف شرمنده کردند به خصوص پگاه عزیز .)

خورشید کال


آیا من به تمامیت خویشتن به در کوفتم

و کسی

لبان در به خنده وانداشت

به استهزای من ؟

*

خروسان بی محل

از شاخه ی سیاه شب

دگرباره خورشید کال چیده اند

دریغا گلوی من

*

دریغا ماه، که دندان عاریه می ساید

با سیاهی آسمان به نیشخند

و نان سفره ی خویشتن را

وامدار تنور شب است

*

نام مقدست چه بود؟


 
شعر سپید (کابوس )
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر ، سپید



کابوس

انگشت من بود بر ماشه یا که تو

وقتی که می چکید

چشم بسته من بودم

یا تو دست بسته بر تیرک چوبی

من خویشتن را از تو تشخیص نمی توانم داد

تو را از دشمن

که دیدن را بکارت

سخت در انحصار تاریکی است

بر کدام قبله نماز می خوانی

بر کدامین خاک بوسه می زنی

من تو را در خاطرات گنگ اجدادم

هزاران بار مرور کرده ام

مسیح یا زرتشت

یا محمدی که منم

*

وفادار چون سگان دربار سامانی

بر استخوانهای پوسیده ات

لیسه می کشم

و تو انگشتر فیروزه ات را به من

هدیه می کنی

*

دستمال سیاهی که به چشمان خود بسته ای

مرا گیج می کند

واین بوی گس باروت

از ذهنم خارج نمی شود

*
و تو مرا صدا کردی

و من لرزیدم از ارتعاش صدای تو

و ماشه چکید

و چه دردی داشت این سرب مختصر

در تمامی تنم

*
بارها فکر کرده ام

که اگر این دستمال به چشمان من نبود

در آخرین نفس

بهت قیافه ات را چگونه می دیدم

و انگشت تو بر ماشه بود

*
کوتاه
بیا
رفیق

ما

هر دو

مقصریم

********


 
← صفحه بعد